دل دیوونه   

  عشق زينب بيماري نيست جز فوق جنون.........هركه گويد يا حسين بر او سرايت ميكند..........اي كه بيماري چرا نزد طبيبان ميروي.......خرده نان سفره زينب كفايت ميكند.........كربلا باشد سفارت خانه حق بر زمين......اين سفارتخانه را زينب صدارت ميكند.........بيرق خون خواه شاه كربلا اين مطلب است......اهل عالم گوش باشيد اين سپاه زينب است

  تماس با من

  آرشيو

  نویسندگان

دیوونه

  آرشیو شده ها

امرداد ۸٧
تیر ۸٧
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳

  بچه باحالها

 

  آمار بازدید ها


  RSS 2.0  

 

  شعبان

 

سلام

اللهم ارزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و ثبت لی قدم صدق عندک مع الحسین و اصحاب الحسین الذین بذلو مهجهم دون الحسین علیه السلام

امشب شب میلاد حسین(ع) است امشب شب میلاد عشق است امشب شب میلاد ثارالله است امشب خانه علی(ع) و زهرا(س) نورانی است امشب امشب شب میلاد شب میلاد شب میلاد شب میلاد نوه رسول برادر حسن(ع) برادر زینب(ع) پدر علی اکبر(ع) پدر سجاد(ع) پدر رقیه(س) پدر علی اصغر(ع) است امشب پنج تن آل عبا اهل کساء رمز هستی در خانه علی جمعند. از امشب رسول(ص) و علی(ع) و زهرا(س) در فکر کربلای حسینند .............

فردا شب میلاد برادر شب میلاد ابوالفضل(ع) شب میلاد باب الحوائج شب میلاد ساقی لب تشنه شب میلاد مردانگی دلدادگی جوانمردی شب میلاد غیرت شب میلاد علمدار کربلا است ...... از فردا شب علی(ع) در فکر آموزش فنون جنگی است به فکر آموزش جنگیدن با یک دست  ام البنین خانه ات آباد .........

پس فردا شب میلاد فخر الساجدین است شب میلاد بیمار مصلحتی دشت کربلا است شب میلاد زین العابدین است شب میلاد امامی است که بر سرش خاکستر ریختند و شماتتش کردند و خارجی نامیدندش شب میلاد ساجدی است که نماز صبحش را با وضوی نماز مغرب و عشاء میخواند ............

ثانیه ها به امید دیدار موعودی سپری گشتند، روزها و شبها در آرزوی وصال سپری گشتند، دم و بازدم در فراق یار بیهوده سپری گشتند، شمع سوخت و پروانه نیامد، جان به لب آمد عشق نیامد، چشم کور گشد مهر نیامد، پائیز و فصل خزان شد بهار نیامد، اشک خشکید، صدا محو گشت، دل پاره گشت .....

چقدر زود دلم گرفت دل تنگ همه دل تنگی هام شدم ....

هیچ فکر کردی اگه میتونستی زمان رو متوقف کنی دوست داشتی تو کدوم لحظه زمان متوقف بشه و تو تا ابد تو اون لحظه بمونی؟

دیوونه

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

  مادرم فدایت

 

 

مادرم ای که شیره جانت را برایم دادی مادرم ای که تمام لحظه ها دعایم کردی مادرم ای که خود را فدای من کردی مادرم ای زیباترین هدیه الهی

مامان جون  میدونم هیچ وقت نمیتونم جبران زحماتت رو بکنم مامان جون میدونم که هر شب و هر لحظه توی نماز برام دعا میکنی میدونم بیشتر از همه نگران منی میدونم وقتی بغلت میکنم و بهت تبریک میگم روز مادر رو از هر کادوی باارزشی برات ارزش داره میدونم میدونم میدونم............ میدونم هیچ وقت این متنو نمیخونی نمیتونم تصور کنم تو اون ٩ ماه چقدر اذیتت کردم نمیتونم تصور کنم سختی های بزرگ کردنمو برام باورش سخته وقتی میشنوم روزه میگرفتی ولی بهم شیر هم میدادی یعنی چقدر ضعیف شدی تا منو با شیر خودت تغذیه کنی نمیتونم حتی یه لحظه درد زایمانتو درک کنم جبران کنم نمیتونم حتی یکی از اون قطره های اشکتو جبران کنم میدونم وقتی سر امتحانم میمیری و زنده میشی میدونم واسه موفقیتم چقدر دعا و نذر میکنی میدونم تا وقتی برسم خونه کلی نگرانمی نمیدونم چند تا شب واسه خاطر من گرسنه خوابیدی میدونم همیشه بهترین میوه ها رو بهترین غذاها رو واسم میاری میدونم خودت کم میخوری تا من خوب بخورم نمیدونم وقتی بهت کم محلی میکنم چی میکشی نمیدونم وقتی بهت تندی میکنم چه حالی داری نمیدونم چند تا شب از درد پاهات نمیخابی میدونم درد پاهات واسه اینکه همه کارها رو خودت میکنی تا من به درسام به استراحتم برسم نمیدونم سر نمازت واسم چه دعایی میکنی ولی میدونم همش دعام میکنی میدونم واسه اینکه از بقیه بچه ها عقب نمونم کلی قناعت میکنی میدونم میدونم آره میدونم ولی اینا خیلی کمن خیلی چیزها رو نمیدونم به خدا نمیدونم این همه زحمتی که واسم کشیده لایقش بودم؟ به خدا نمیدونم تونستم یه ذره دلتو شاد کنم؟ به خدا نمیدونم وقتی اشکتو در میارم چرا یادم میره خیلی چیزها؟ میدونم خودت آرزوی ریارت داری ولی باز هم میگی تو برو!!!!!!!!!! میدونم حامد خوبی براتون نبودم ولی به خدا میدونم همه وجودم تو و بابامی به خدا برام سخته ببینم مریض شدین به خدا برام خیلی سخته .........

خدایا کمکم کن

پ ن 1: روزی رسول خدا(ص) دور کعبه رو طواف میکردن دیدن پسری مادرشو پشتش سوار کرده و داره دور خانه خدا طواف میکنه به پیامبر که رسیدن پیامبر کلی پسر رو تحسین کرد پسره پرسید ای پیامبر من تونستم جبران زحمات مادرم رو بکنم پیامبر فرمودند تو حتی نتونستی اون دردی که هنگام زایمانت مادرت متحمل شد را جبران کنی.

پ ن 2: دیروز یه زن میانسالی یه جعبه شیرینی و چند بسته شکلات خرید میخاست اونا رو ببره سر قبر مادرش خیرات کنه ........... آه خوش به حال اون مادر که بچش فراموشش نکرده وای به حال اون بچه هایی که مادرشونو فراموش کردن فکر میکنی چند تا مادر تو خانه سالمندان چشم به راه بچه هاشونن؟

پ ن 3: یاد امام حسن (ع) و امام حسین(ع) و حضرت زینب (س) میوفتم چقدر زود مادرشونو از دست دادن نمیدونم امام حسن(ع) توی کوچه بنی هاشم چی دید؟ چی کشید؟ فقط میدونم فدک بهانه بود...

 

حامد یادت باشه تا دیر نشده قدر مامان باباتو بدون

ارسال شده در سه‌شنبه، ۴ تیر ۱۳۸٧ - ساعت ۱٢:۵۵ ‎ب.ظ

دیوونه

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

   

 

بسم الله الرحمن الرحيم

درد عشقی کشيده ام که مپرس            زهر هجری چشيده ام که مپرس

گشته ام در دنيا و آخر کار                      دلبری برگزيده ام که مپرس

بار اولی که از کوچه پس کوچه های نت گذشت و جلوی سر در خونش ايستاد و خاست که در خونشو بزنه ديد روش نوشته دل ديوونه دقت که کرد ديد در خونه باز و تو سر درش نوشته گويند خلايق که به ديوانه قلم نيست من گشتم و ديوانه توکلت علی الله جلوتر كه رفت ديد در و ديوارشو سياه كشيدن اون بالا پرچم عزاداری اباعبدالله الحسين هست: جهان پر شور و ماتم شد همه دلها پر از غم شد بيا يا حضرت زهرا (س) ببين ماه محرم شد سرشو كه گردوند كاغذهايی رو ديد كاغذهايی كه خالی نبودن، چندتاشونو كه خوند فكر و خيال و حدس و گمانهاش شروع شد اينجا در و ديوارش به نام ائمه هست ولی نوشته هاش يه جور ديگن سبك سنگين كه كرد به خودش قبولوند كه اينها همش هذيانهای يه ديوونه بيش نيست دقت كه كرد به نظرش رسيد كه نوشته ها مال يه دختر باشه، پايين هر صفحه چند تا عدد بود كنجكاو شد فهميد اين ارقام و اعداد مال نظر ها و پيام هايی هست كه ديگران واسه اون يادداشت نوشتن اون هم نوشت: در خانه اگر كس است يك نفر بس است ديوانه اگر نشان از ديوانگی ندارد ديوانه هست كه خود را ديوانه داند. فردای اون روز ديد كه نوشتن:

من حامد عاشق عاشق شدنم عاشق ديوونگی و مستی عشقم دوست دارم دلمو بهش بدم دوست دارم ديوونگيمو بهش بدم دوست دارم هذيونامو براش خط خطی كنم دوست دارم همه صفحه هام اسمش بود نه اسمشون بود هر كجا خاستم بگم عاشقشم به خودم گفتم آخه ديوونه مگه عاشقی خياله عشق تو محاله عاشقی راستی ميخاد صبح تا شب يادكردن ميخاد عاشقی عمل ميخاد دل دادن و دل سپردن ميخاد خلاصه هرجا اومدم خط خطی هامو واسه اين دنيا بنويسم خجالت كشيدم ازشون خاستم اسمشونو بيارم ترسيدم خط خطی هام مقامشونو نشون نده خلاصه من حامدم خالی خالی نه بهم ميگن ديوونه نه بهم ميگن عاشق ديوونگی من تو اين دنيای خياله عاشقی من خيلی كار داره هر چی دارم ازشون ميدونم خيلی بدم ميدونم هر چی دارم از اونا دارم ميدونم خيلی بدم ميدونم لطفشونو من نميتونم جبران كنم دوست داشتم بهم بگن حسينيه وقتی اسم آقام رو ميگفتم اشكم سرازير ميشد دوست داشتم بهم بگن منتظره صبح تا شب به فكر امام زمون بودم دوست داشتم واسه مظلوميت امام حسن ع واسه حقانيت امام علی ع واسه سختی های حضرت زينب س واسه اسلام و مسلمونهای حضرت محمد ص واسه ساقی لب تشنه كربلا حضرت ابوالفضل العباس ع واسه حلق شاهزاده علی اصغر ع واسه بدن حضرت علی اكبر ع واسه حضرت قاسم يتيم امام حسن ع واسه صورت و پاهای زخمی حضرت رقيه س واسه قد خميده حضرت زينب س واسه صبر و غم رباب س واسه امام سجاد ع واسه امام محمد باقر ع واسه امام جعفر صادق ع واسه امام موسی كاظم ع واسه امام غريب رئوف ضامن امام رضا ع واسه امام جواد ع واسه امام هادی ع واسه امام حسن عسكری ع شب تا صبح گريه ميكردم ازشون ميخاستم دعا كنن فرج آقام امام زمان مهدی عزيزشون اين جمعه فرا برسه ................ نشد و آه و اندوه و افسوس ماند و عمری كه بر باد دادم ولی بازم شاكرم كه بهم امروز اجازه دادن اسمشونو بيارم ولی اسم خانم زهرا فكر كنم بالا ننوشتم يا زهرا

دیوونه

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

   

 

بسم الله الرحمن الرحيم

قبل خوندن اين متن دعای فرج الزامی هست

اللهم عجل لوليك الفرج

کبوتر مسافر هرچند ميدونست چند روزی بيشتر نمی تواند در اين مکان بماند ولی با تمام وجود دنبال تکه شاخه هايی می گشت تا لانه چند روزش را محکم کند وقتی خسته ميشد و بی رمق گوشه ای از لانه اش می نشست با نگاهی به دور و برش به خود می گفت هر چند اين آشيان ميزبان کبوترانی خواهد شد که هيچ زحمتی برای بنايش نکشيده اند ولی تنها و تنها برای يک اميد هست که اين همه مشقت را به جان خريده ام آن هم اميد اينکه آن تک سوار عاشق که رهش را بر اين برزن خواهد انداخت و چند لحظه ای استراحت خواهد نمود اين تحفه نا قابل من را به نشانه ارادتم بپذيرد....... ولی کبوتر قصه ما غافل از اين بود که آن تک سوار عاشق روز قبل از آن جا کوچ کرده بود و دليل توقفش فراهم نمودن تکه شاخه ها بر سر راه کبوتر قصه ما بود اون تونست مکان امنی پر از شاخه و برگ برای کبوتر قصه ما فراهم کند چون که او دوست نداشت عاشقش خود را به زحمت بيندازد و عشق او برايش اثبات گشته بود.

پ: سال پيش وقتی تو عيدالزهرا شيرنی پخش ميکردم خيلی ها نفهميدن واسه چی هست که روز بعد وفات شيرينی پخش ميکنم آخه ميدونيد عيد الزهرا هم مقارن هست با تاجگزاری امام زمان عجل الله تعالی فرج الشريف و روز مرگ عمر لعنت الله عليه امسال دعا ميکنم که شما هم دعا کنيد تا فرج آقا نزديک تر بشه ....

اگه آقامون بياد             گيل و غالها سر مياد    

جمالشو نشون ميده   چشم حسودا در مياد

يا مهدي ادركني

يه روز آقامون مياد و انتقام مادرشو ميگيره

پنجشنبه، 17 فروردين 1385، ساعت 13:24

دیوونه

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

   

 

بسم الله الرحمن الرحيم

عاشق هميشه مومن تو برو سفر سلامت

آروم و بی صدا و زيبا اشک از چشاش جاری ميشد و معدود افرادی که متوجه اشکهاش ميشدن بی اختيار بغض گلويشان را فشار ميداد. خدايا چرا برای کدامين مساله اين چنين و به پهنای صورت گريه ميکند اين بنده ات. آيا او در فراغ يار می گريد؟ اشک هاش زمينی و بدنبال عشقی زمينی هست؟ يا در غم از دست دادن عزيزی يا شايد هم در غم و سوگ و مصيبت و ماتم سرور و سالار شهيدان حضرت اباعبدالله الحسين (ع) چنين می گريد؟ اگر چنين باشد اجری است او را بسيار و بهشت واجب. کمی که آروم تر شد تاب نياوردم پيشش رفتم همين که خاستم صحبت رو آغاز کنم با چشای خيسش بهم نگاه کرد ميتونستم بفهمم که منو واضح نميبين دستی بر سرم کشيد و گفت فردا بيا. خوشحال و سرمست از اينکه ميتونستم چند ساعت ديگه در حضور کسی حاضر شوم که ميتونست راهنما و استادم شود سنگينی گذر ثانيه ها و دقيقه ها و ساعت ها را به جان ميخريدم. فردای آن روز وقتی در خونشو زدم مردی نه پيرمردی با ريش و موهای سفيد در رو به روم باز کرد گفتم من با آقای ........... قرار داشتم فرمود بيا تو منو نشناختی؟؟؟ دقت که کردم ديدم اين همون مرد همون کسی که ديروز باهاش بودم ولی چطور ممکن اين چنين يک شبه ؟؟؟؟ آری آن شب شب عاشورا بود..........................

يا ابوالفضل العباس (ع)

پنجشنبه، 27 بهمن 1384، ساعت 7:58

دیوونه

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

   

 

بسم الله الرحمن الرحيم

چراغ اتاقشو خيلي زودتر از روزهاي قبل روشن كرد ، پيش خودش گفت امشب ديرتر از هر شبي اين چراغ رو خاموش خواهم كرد – آخه اون شب، شب يلدا بود – شنيده بود ميگن طولاني ترين شب سال همون شب – يعني اون روز 25 يا شايد هم 26 ساعت بود؟ - آره اون شبو دوست داشت نه واسه اينكه فرصت خوردن تنقلاتي رو داشت كه مادرش تو يكي از كمدها قائم كرده بود نه واسه اينكه بدون هيچ مزاحمت و اعتراضي ميتونست تا دير وقت تلويزيون نگاه كنه، يعني يه شب مثل شبهاي عيد پر از آجيل و شيريني و تلويزيون بود اون شب. ولي هيچ يك از اينها براش جذاب نبود هرچند همينكه ميتونست همه خونواده رو بعد مدتها كنار هم ببينه خوشحالش ميكرد ولي باز هم ميشد فهميد كه خنده هاش الكيه، از صبح همون روز پشت سر هم sms واسش ميرسيد يكي ميگفت شاديهايت به بلندي امشب و غم هات به كوتاهي امروز ؛ اون يكي ميگفت صبر كنيد هندونتون قاچ نكنين آخه برخي فردا رو شب يلدا اعلام كردن يكي ميگفت تو شهر ما 5 ماه ديگه شب يلدا ميگيرن آخه اون موقع هندونه ارزون ؛ بهش ميگفتن ديگه وقت زيادي نمونده جوجه هاتو بشمار ؛ پوزخند تلخي ميزد و ميگفت من كه جوجه اول زمستونم ........ آره اون شبو دوست داشت واسه اينكه قرار بود از فردا خزان پاييز رو برف زمستون بپوشون آخه واسه درختها كه خيلي غيرتي بودن خيلي سخت بود كه دست و پاشون خالي از برگ و ميوه باشه حداقل برف مانع ميشد تا اون آدمهاي سطحي نگر بهشون پوزخند نزنن و بگن اگه مردي حالا خودتو نشون بده ............ آخر شب كه ميخواست بخابه چند تا آرزو كرد .............

 پنجشنبه، 1 دى 1384، ساعت 13:45 

دیوونه

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

   

 

بسم الله الرحمن الرحيم

دور و برش پر بود از کاغذهای مچاله شده ای که هر لحظه به تعدادشون اضافه ميگشت چيزی که تو همه اين کاغذها به راحتی ميشد ديد اين بود که هيچ کدام يک سطر متن هم ندارن همشون با نام حق شروع شده بودن ولی ادامه پيدا نکرده بودن مدام در ذهنم دنبال پاسخ اين سوال بودم که او چه ميخواهد بنويسد از چه ميخواهد بگويد که چنين برايش سخت و دشوار است. در اين حين از جاش بلند شد صفحه ای به دست به سوی پنجره حرکت نمود هر چه کرد نتوانست برق چشانش را مخفی کند رو به آسمون کرد و گفت نوشتنش خيلی طول کشيد ولی فکر نميکردم رسيدنش اين قدر زود و سريع بيانجامه يهويی سرشو انداخت پايين زير لب در حالی که لرزه به اندامش افتاده بود زمزمه کرد: اوس کريم يادم رفته بود که از رگ گردنم هم بهم نزديکتری غلط کردم برگشت و گفت ميخواستم به خدا نامه بنويسم ميخواستم دل تنگی هامو بريزم تو کاغذ ميخواستم يه ليستی از حاجتهامو بهش بدم در حاليکه به کرمش اعتقاد داشتم ولی يادم رفته بود که خيلی بهم نزديکه يادم رفته بود کلمات قبل از اينکه تو ذهنم رقم بخورن قبلش اون ازشون با خبره .......... با اين همه ميخام باز هم نامه بنويسم ميخام بگم که ميدونم همه حاجتهامو همه دلتنگی هامو ميدونی ميدونم که ميدونی درد اصليم چيه بگم بهش اوس کريم خيلی آقايی بعدش بنويسم يا علی گفتيم و عشق آغاز شد

تو بودی چی مينوشتی؟

پنجشنبه، 19 آبان 1384، ساعت 6:12 

دیوونه

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

   

 

بسم الله الرحمن الرحيم

فزت برب الکعبه

ميگن فرشته روزشو با گريه افطار ميکنه

داشت دوان دوان و با سرعت ردپايی را دنبال ميکرد رد پايی که انتها نداشت و تا چشم کار ميکرد ادامه داشت در حين دويدن بی صبرانه دنبال رد پايی ميگشت که نشان دهد او بازگشته و مسير حرکتش را تغيير داده است ولی افسوس و صد افسوس که هر چه رفت اميدش برای بازگشت او کمرنگتر ميشد تا اينکه ايستاد به پشت سرش و رد پاهای خو نگاهی انداخت و به سياهی رد پاهای او که همچنان ادامه داشتند نگريست برگشت و به خود گفت ديگر کافی است اگر او روزی برگردد و ردپاهای من را مشاهده کند آنها او را به سوی من هدايت خواهند کرد. در اين حين رهگذری آشفته را ديد که تلو تلو زنان حرکت ميکرد ميشد فهميد که خيلی خسته هست ايستاد!!! نه.... او لب به شکايت باز نکرد و شکری نمود و رفت او حتی به پشت خويش نيز نگاهی نکرد...............

ماه مهربونی ماه رمضان ماه ميلاد نوه رسول الله (ص) - فرزند غريب کوفه علی (ع) - پسر فاطمه زهرا (س) برادر بزرگ شاه دشت کربلا حسين ابن علی (ع) و زينب پيام آور دشت کرب بلا مبارک باد.

دیوونه

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

   

 

بسم الله الرحمن الرحيم

اين هم از عمر شبی بود

بعد مدتها وقتی آن شدم ديدم ياس مهربون بهم پيام داد خيلی وقت بود که ازش خبری نداشتم ياس پيشنهاد داد چتمونو بزارم تو وبم من هم بدون سانسور اينجا قرارش دادم حالا خودتون بخونين ميفهمين چرا اين تصميمو گرفتيم

ياس تنها: سلام                حال شما........... هيچ معلوم کجائی؟

ديوونه: سلام                خوبی مهربون؟

ياس تنها: مرسی          تو چطوری؟

ديوونه:بد نيستم مرسی                دلم واسه چت و حرف زدن باهاتون تنگ شده بود.

ياس تنها: من هم همينطور            کجا بودی اين همه مدت؟

ديوونه:چند تا سفر رفتم بعدش هم کم ميام تو نت

 ياس تنها: آهان سرت شلوغ پس

ديوونه: نه بابام        اصلا         تو چه خبر چه ميکنی؟

 ياس تنها: هيچی            سلامتی         داشتم به قديما فکر ميکردم که چقدر رابطه خوبی بين بچه ها بود

ديوونه:آره هر کدوم يه طرف پخش شدن             از کيا خبر داری؟

 ياس تنها: يهدا تقريبا هر شب آن ميشه                محمد شيشه ای هم شب دير وقت آن ميشه       از رها و ساحلم خبر ندارم

ديوونه:به همشون سلام برسون بگو دل ديوونه بی معرفت نيست هميشه به يادتون ولی نميتون بياد تو نت

ياس تنها: باشه         چرا نميتونی؟       اتفاقی افتاده؟

ديوونه:نه کلا حسش نيست نميدونم چرا

ياس تنها: آره من هم همين طور شدم

ديوونه:يادش به خير اون روزها

ياس تنها:آره چقدر جوون بوديمو سرحال

ديوونه:آره يادش به خير ولی تو هنوز جوونی روحت سر زنده است       بچه ها هم يکی يکی دارن وبشونو ميبندن من هم اين فکر رو دارم

ياس تنها:من هم امروز همين فکرو کردم ولی دلم نمياد........شايد کتر آپ کنم اما زحمت کشيدم براش

ديوونه: آره وبلاگ يه بخشی از وجودمون شده

ياس تنها:آره يه قسمتی از زندگی

ديوونه:آره يه بخشی از دلمون وجودمون ولی حيف که من کم بهش ميرسم

ياس تنها:آره حيف يادش به خير پارسال همين که ميومدم نت اولين جايی که ميومدم وب تو بود.... هيچ وقت يادم نميره الان هم هر چند وقت يه بار بهش سر ميزنم ولی هيچ وقت آپ نبوده پارسال هنوز بلد نبوديم send all بزنيم و خبره آپ رو بديم

ديوونه:نميدونی چقدر با وبت و نوشته هات حال كردم يادش به خير اولين يا دومين وبی كه بهش سر زدم مال تو بود اون دختره تو پس زمينت هيچ وقت از خاطرم نميره

ياس تنها:واسه همينه كه پس زمينمو هيچ وقت عوض نميكنم تا اگه بعدا اسم وبلاگمو فراموش كردين اون تصوير به يادتون بياد كه اونجا وب يه دوست

ديوونه:هيچ وقت ياس تنها از يادم نميره ان شاء الله دوستی كه دلش پاكه هرچند ميگه ياس تنها ولی هميشه خدا كنارشه بهش افتخار ميكنم غبطه رازو نيازشو ميخورم

ياس تنها:همش حرف و نوشتست كو عمل در عمل شماها بهترين هستين

ديوونه:نه تو مرد عملی مگه نه اينكه رفتی سه روز روزه گرفتی رازو نياز كردی اشك ريختی دل پاكی داری قدرشو بدون تعارف نميكنم ياس هميشه خوبيهات منو به شگفت واداشت دوست داشتم حداقل يه بار هم كه شده مثل تو زيبا و واسه خدا بنويسم

ياس تنها:خيلی لطف داری تو با حرفهات بهم اميد دادی كه شايد فكر كنم خدا دوسم داره

ديوونه:ميدونی ياس من اعتقادم اينكه خدا مارو دوست داره بيشتر از خودمون هم دوسمون داره

ياس تنها:آره.......ولی بعضی وقتها خدای درونمون (ذاتمون) ازمون ناراضی.....چون برخلاف فطرتمون عمل ميكنيم

ديوونه:وب سارا رو ديدي؟

ياس تنها:آره ....... اون هم ديگه نمينويسه

ديوونه:آره ديگه اون هم رفت

ياس تنها:همه ميرن ......... من نميخام رفيق جديد پيدا كنم قديميها بهترين بودن تو قول بده هيچ وقت نري

ديوونه:من ميدونی چيه؟ كم ميام تو نت ولی هميشه هستم نت جزئی از وجودم هست ولی فعلا آپ نميكنم

ياس تنها:خوشحالم هيچ وقت تو وبلاگت ننويس خداحافظ

ديوونه:من هفت ماهه به رفتن فكر ميكنم ولی ترس نوشتن خداحافظ نزاشته برم

ياس تنها:چت امروزمونو ذخيره كم ..كپی كن تو وبلاگت ..البته اگه مشكلی نيست تا بچه هايی كه بی دليل ميرن بدونن چه عذابی ميدن ما رو اگه خواستی بری نميتونم اصرار كنم .. ولی مثل مسعود - رها - سارا و بقيه ننويس خداحافظ هيجی ننويس آروم بی سر و صدا برو چون هيچ اون وقت بچه ها لااقل به برگشتنت اميد دارن

دیوونه

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

   

 

اگه منظورت تاريخي هست كه اون موقع رو سجلم ثبت شده بايد بگم خودم يادم نيست چون اصلا برام مهم نيست كه چي مثلا يه جسم با روحي پاك قدم گذاشت تو دنيايي كه بهش ميگن زمين ........ نه اگه منظورت اينكه چقدر طعم زندگي رو كشيدم اون فرق ميكن عزيز ....... چيه داري تعجب ميكني؟ آره واسه من كه اين دو تا از هم جدان من وقتي متولد شدم شروع كردم فقط و فقط به نفس كشيدن به دروغ و نيرنگ و خودفريبي هر لحظه و ثانيش كثيفي به بار داشت و دوري از خالق ولي اون چند روزي كه زندگي كردم آره فقط و فقط چند روز بود تو اون چند روز عوض شدم معني اصول آفرينش رو فهميدم به خدا نزديك شدم خدا رو كنار خودم احساس كردم تمام تعلقها رو بدور ريختم و در يك كلام عاشق شدم ........ وقتي نسيم عشق به بدنم وزيدن گرفت هر آن جسم و روحم را جلا بخشيد چشمانم را با اشك غبار روبي كرد ديگه برام زمان و ثانيه ها مفهوم نداشت اين من بودم كه دقايق را به تسخير خودم در آورده بودم همه چيز و همه كس را دوست داشتم چرا كه خالق آنها را دوست داشتم ...........

دوستان شرمنده دير بهتون سر ميزنم آخه آمار اينترنتمو ميخام بيارم پايين خلاصه شرمنده محبت همتون هستم

راستش من اون چند روز لياقت اعتكاف رو نداشتم ولي تونستم به پابوس امام رضا عليه السلام مشرف بشم

 

دوشنبه ۷ شهريور ۱۳۸۴ ساعت ۱۸:۲۷

 

دیوونه

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو