دل دیوونه   

  عشق زينب بيماري نيست جز فوق جنون.........هركه گويد يا حسين بر او سرايت ميكند..........اي كه بيماري چرا نزد طبيبان ميروي.......خرده نان سفره زينب كفايت ميكند.........كربلا باشد سفارت خانه حق بر زمين......اين سفارتخانه را زينب صدارت ميكند.........بيرق خون خواه شاه كربلا اين مطلب است......اهل عالم گوش باشيد اين سپاه زينب است

  تماس با من

  آرشيو

  نویسندگان

دیوونه

  آرشیو شده ها

امرداد ۸٧
تیر ۸٧
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳

  بچه باحالها

 

  آمار بازدید ها


  RSS 2.0  

 

   

 

بسم الله الرحمن الرحیم

امشب میخام واسه دل خودم بنویسم واسه دلی که الان گرفتست واسه دلی که گنه کاره ملوله واسه دلی که میخاد ............

دلم گرفته حوصله درس خوندن ندارم فردا هم امتحان پایان ترمه اما اصلا برام مهم نیست که بلد نیستم و چی خواهد شد دلم از زمونه گرفته از خودم گرفته به خاطر خانم گرفته امروز نفهمیدم که چه روزی بود نمیدونم که دست پر هستم یا دست خالی هر چی هست لا اقل میدونم که باز هم نتونستم یاد سال پیش همین روز میوفتم اون سال و امسالم خیلی فرق داره امسال خودشون میدونن که من گرفتارشون شدم یا مولا علی یا علی هر کی رو میدیدم از دوستان داشتن از هم التماسه دعا میکردن آدم که نمیتونه خودشو گول بزنه خودم که میدونم ..............

صبح امروز یه صحنه ای دیدم که دهنم باز موند هنوز که هنوزه وقتی به یادش میوفتم احساسی بهم دست میده که نمیتونم اسمشو پیدا کنم یه مرده 80 ساله با پای برهنه داشت واسه خانم زهرا تو میون هیات عزاداری، عزاداری میکرد. نمیدونم چه حکمتی داشت این روحانی بزرگ که با اون عصاش با اون صورت نورانیش با اون چشای زیبا ......... وقتی یاد چشاش میوفتم اولین چیزی که به ذهنم میرسه فیروزه خوش رنگ و خوش تراش است نمیدونم ندونستم که امشب چه شبی بود چه شده چه شده 1400 سال پیش تو این شب توی مدینه چه خبر بود میگن تو اون شب ماه خجل بود ستاره ها شرمنده آسمان گرفته زمین بی قرار و چند نفر بودن که خدا میدونه اونا چه دیدند و چه کشیدند چه بود آن شب چه بود آن شب چه شد آن شب...........

لااقل شما بگین امشب چه شبی بود حتی تویی که نمیخای رد پات باشه میتونی با اسم خودم برام نظر بدی

 

دیوونه

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

   

 

السلام عليک ايتها الصديقه الشهيده فاطمه الزهرا

دل غریب من از گردش زمانه گرفت

به یاد غربت زهرا شبی بهانه گرفت

شبانه بغض گلو گیر من کنار بقیع

شکست دل از دیده اشک دانه دانه گرفت

ز پشت پنجره ها دیدگان پر اشکم

سراغ مدفن پنهان و بی نشانه گرفت

نشان شعله و دود و نوای زهرا را

توان هنوز ز دیوار و بام خانه گرفت

مصیبتی است علی را که پیش چشمانش

عدو امید دلش را به تازیانه گرفت

چه گفت فاطمه کان گونه با تاثر و غم

علی مراسم تدفین او شبانه گرفت

فراق فاطمه را بوتراب باور کرد

شبی که چوبه تابوت را به شانه گرفت

 

به نقل از فاطمه از وبلاگ http://.d-g.persianblog.ir

دیوونه

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

   

 

بسم الله الرحمن الرحيم

نشسته بود و به دوستانش که راجع به چت صحبت ميکردن گوش ميداد.اون اهل اين حرفها نبود. اون قدر گفتند که تصميم گفت اون هم خودشو بسنجه تا ببينه چند مرده حلاجه؛وارد روم که شد به اولين آيدی که به نظرش با کلاس بود پی ام داد؛سلام.....

 

ديگه چت جزئی از زندگيش شده بود.هر روز چند بار وصل ميشد تا آفلاين هايش را ببيند و آفلاين بزند.... تا اينکه يک روز آفلاينی او را شکست؛ديگر کسی که به خاطر آفهايش روزی چند بار به اينترنت وصل ميشد نبود؛تصميم گرفت که بی خيالش شود؛اما مگه ميشد؛ کارش شده بود آنلاين شدن و نگاه کردن به ليست مسنجرش تا شايد لحظه ای هر چند اندک چراغش روشن شود و او از اين طريق خود را آرام کند؛اما انگار اصلا اين آيدی هيچ وقت چراغش روشن نخواهد شد پس تصميم گرفت....

من حاصل عمر خود ندارم جز غم                    در عشق ز نيک و بد ندارم جز غم

  يک همدم با وفا نديدم جز درد                          يک مونس نامزد ندارم جز غم

          

  تو بيا تا برقرار دنيا                                 من و تو به عشق هم بنازيم

دیوونه

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

   

 

بسم الله الرحمن الرحيم

وقتی به ياد اون لحظه ميافتاد تمام وجودش پر از شور ميشد؛ اميد به زندگی و پيروزی در او بوجود ميامد.خودش از اون لحظه به عنوان جرقه ای که در وجود پر از احساسش زده شده ياد ميکرد؛ جرقه ای که گرمی حاصل از آن هنوز وجودش را گرما ميبخشيد؛ زندگی را به خاطر لمس دوباره آن جرقه دوست ميداشت؛ وقتی از اون لحظه صحبت ميکرد چنان زيبا و با حرارت سخن ميگفت که انگار او لذتی را ديده و چشيده بود که وصفش در قالب زيباترين کلمات ميسر نمينمود.آری او در يک لحظه و با يک نگاه عاشق شده بود؛ رهی را رفته بود که فرهاد و مجنون در طول ساليان رفته بودند؛لحظه ای را تجربه کرده بود که همه آرزويش را دارند؛ او دل داده بود و دل گرفته بود او سوخته بود ولی نسوزانده بود او همواره آن لحظه را در وجودش میپروراند و تجربه ميکرد آری او يکی از هزارانی بود که در اين ره قدم نهاده بودند اما او به وصال رسيده بود و .......

آری آغاز دوست داشتن است

                                       گرچه پايان راه نا پيداست

من به پايان دگر نينديشم

                                      که همين دوست داشتن زيباست

دیوونه

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

   

 

بسم الله الرحمن الرحيم

اينقدر اين شعر روم تاثير گذاشت که حيفم اومد شما هم اين شعر رو نخونين

بيار باده که دير است در خمار توام..

اگر چه دلق کشانم، نه يار غار توام...

بيار رطل و سبو ، کارم از قدح بگذشت..

غلام همت و داد بزرگوار توام..

در اين زمان که خمارم ، مطيع من باشي..

چو مست گشتم از آن پس به اختيار توام......

<<باز هم به نقل از خلوارهhttp://kholvareh.persianblog.ir/>>

 

 

دیوونه

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

   

 


بسم الله الرحمن الرحيم

امشب فقط به يکی از نظرات بينندگان سايت اشاره ميکنم:

                             <<کيست در اين شهر که او مست نيست؟

کيست درين دور کزين دست نيست؟

کيست که از دمدمه ی روح قدس...>>

→به نقل از خلواره←

ميدونيد بعضی شبها که سرمو رو بالينم ميزارم که بخوابم آرزو ميکنم که فردايم همچون امروز نباشد و بعضی اوقات آرزو ميکنم که طعم شيرين مستی را بچشم؛ وقتی استادم يک شب در مورد عشق و مستی حاصل از آن برايم صحبت ميکرد افسوس ميخوردم و زمانی که به ياد آن لحظات می افتم ميخواهم تمام پرده ها را پاره کنم و همچون ديوانه ها بسويش بروم؛ بسوی عشق بازی و مستی حاصل از آن.اما حيف که هنوز به اول راه عشق بازی هم نرسيده ام.حتما متوجه شديد که مقصود من از مستی؛ مستی های ارزان و زودگذر نيست........ يا حق. اين هم توضيح مطلب

 

دیوونه

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

   

 

بسم الله الرحمن الرحيم

ميدونست که اون اين روزها منتظر يه خبره؛ ميدونست که اين خبر براش چقدر مهمه؛ واسه همين بود که بيشتر از خود اون دنبال خبره ميگشت؛ و سرانجام خبر را فهميد؛ خبر خوشحال کننده ای بود برای اون و خودش؛ زودتر از اون از خبر باخبر شده بود؛ شب تا ساعت ۳ جلوی کامپيوتر نشسته بود تا خبر اعلام شود؛ وقتی متوجه شد که او موفق شده در پوست خودش نميگنجيد؛ دوست داشت تا زنگ بزند و به او اين خبر را تبريک بگويد؛ آخه همون روز٬ روز تولد طرف مقابلش هم بود؛ عجب تولد خاطره انگيزی ميشد؛ يکی ساعت ۳ صبح زنگ بزنه و تولدشو و خبر موفقيتشو بهش تبريک بگه؛ اما يه چيزی انگار جلوشو گرفته بود ميترسيد که مبادا با واکنش سردش مواجه بشه اين ترس بيشتر هم شد زمانی که در وبلاگ يکی از دوستانش از زبان اون خوند که  ً  يکی حال اين (دل ديوونه) روهم بگيره بدمون نمياد  ً با چشمانی پر از اشک در حالی که در دلش تولد و موفقيتش را به او تبريک ميگفت خوابيد و بار ديگر به خود گفت که..............

(ببخشيد مثل اينکه من بدتر نوشتم اين بار تو اين جريان نقش من نقش کسی يه که تا ساعت ۳ پای کامپيوتر نشسته کسی که بهش ......شده.)

دیوونه

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

   

 

امشب قصد ندارم تا همچون شبهای ديگه پروانه ای بنويسم. بلکه قصد دارم تا به يکی از وقايع جامعه اشاره کنم واقعه ای تلخ که همه ما با آن به نوعی گريبان گير هستيم:

 

تعداد دختران فراری در سال ۱۳۸۰ برابر بود با ۳۲۸ نفر

تعداد دختران فراری در سال ۱۳۸۲ برابر بود با ۲۹۸۲ نفر

همانگونه که ملاحظه ميفرماييد در عرض ۲ سال اين آمار تقريبا ۱۰ برابر شده است.به اميد انکه زمانی در زمينه های مثبت اجتماعی چنين رشد سريعی را داشته باشيم.

البته اين آمار تنها به تعداد افرادی که از سوی مقامات شناسايی شده اند دلالت دارد خدا ميداند که چند نفر ديگر هستند که هنوز شناسايی نشده اند.آسوده بخوابيد که شهر در امن و امان است و جامعه سالمی با روابط قوی اجتماعی بر آن حاکم است.

دیوونه

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

   

 

بسم الله الرحمن الرحیم

هر روز که میگذشت بیشتر نبودشو احساس میکرد، هر لحظه که سپری میگذشت سوالات بیشتری بر ذهنش جاری میشد، دیگه اون آدم بانشاط و پرروحیه نبود، اوایل فکر میکرد که میتونه فراموشش کند یا چیز دیگری جایش را برای اون پر کند، اما انگار رهایی از فکر و حرکات اون برایش غیر ممکن مینمود، به هر کسی که مینگریست با میزان او، او را محک میزد، از او در ذهن خود الهه ای ساخته بود که مردم را از منظر او نگاه میکرد؛ در جمع دوستانش وقتی در مورد عسق و عاسقی، بحث میشد به جرئت بیان میکرد که من احساس عاسق شدن به دیگری را در خودم کشته ام و دیگر به آن فکر نمیکنم، این اولین و آخرین عسق من است، عسقی سوزناک که هر آن در شدت گرمیش قلبم میسوزد و خواهد سوخت و با فرد دیگری این گرمی را قسمت نخواهم کرد.آری او عاسق فردی شده بود که آن فرد نیز عاسق فردی دیگر بود، اوایل تصور میکرد که میتواند با ابراز عسقش او را به سوی خود بکشد اما زمانی که فهمید معسوقعش واقعا عاسق کسی دیگر است، ..............

 

دیوونه

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

   

 

بسم الله الرحمن الرحيم

فرارسيدن ايام شهادت دخت پيغمبر ٬همسر امير المومنين علی عليه السلام٬ مادر حسن و حسين عليهم السلام و زينب کبری عليها سلام را به محضر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشريف  تسليت عرض مينمايم.

دیوونه

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

   

 

بسم الله الرحمن الرحيم

قابل توجه آن عده از دوستان که به فلشهای خوب و بامشاد و آهنگ های زيبا دوست دارند و مخصوصا تو سری به اين آدرس بزنند پشيمون نميشن

                             http://web-sky.net/clip/bavafai.htm 

دیوونه

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

   

 

بسم الله الرحمن الرحيم

آخرين باری بود که تو دوران مدرسش امتحانات خرداد ماه را تجربه ميکرد؛از سال ديگه اگر زورشون ميرسيد تو دانشگاه فصل امتحانات را تجربه ميکردند؛فقط سه تا از امتحاناتشون مونده بود؛ارشد کلاسشون چند امتحونی ميشد که غايب ميشد تا اينکه تو حياط مدرسه آفتابی شد؛جلوتر رفت و پرسيد کجايی تو مگه از دست امتحاناته مدرسه نميخای خلاص شی؟ ميخای سال ديگه هم مهمون ناظم باشی؟....داشت غرولند ميکرد که طاقت مبصره به سر اومد و گفت که نميدونی که چه به سرم اومده!!! دختری رو که عاشقش بودم و او نيز عاشقم بود بالاخره بدست آوردم!!!! چطور؟ فرار کرديم با هم و بعد ازدواج کرديم؟ديگه از امروز بايد دنبال سير کردن شکم اون و خودم باشم.........

سال بعد مبصره يه مرده کاری و نون درآری شده بود.دوستش از دانشگاه عشق و صنعت قبول شده و دنبال درس و مشق بود.

دو سال بعد مبصره صاحب يه دختر بچه شيرين شده بود.دوستش در عشق دختری ميسوخت.

سه سال بعد مبصره برای خودش کسی شده بود.دوستش دچار خيانت از سوی عشقش شده بود و مشروط و اخراج شده بود.

چهار سال بعد وقتی با هم داشتن درد دل ميکردند و دختر مبصره داشت از سرو کولشون بالا ميرفت دوستش رو کرد به دوستش و گفت ای کاش من هم راه تورا ميرفتم و مبصره هم گفت ای کاش من هم درسم را تمام ميکردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.....................

دیوونه

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

   

 

راز دل با سنگ  گفتم  سنگ  ناليدن  گرفت                   

                                                          از  صدای  گريه  من  ابر  باريدن  گرفت
راز دل به دريا گفتم بر خود خروشيدن گرفت

                                                          از صدای ناله من نی در خود پيچيدن گرفت

       نازنينم ما به تو جوانی داده ايم

                                                 با جوانان ناز می کنی با ما ديگر چرا؟
 


 نا اميدانه زدم تکيه بر ديوار ز حسرت    

                                                  نا اميدی نکشيدی که بدانی چه کشيدم


       مستی را بهانه کردم و گريستم                   تا ندانند که ديوانه کيستم

 

 

اين اشعار را از سايته http://sokoteatashin2.persianblog.ir انتخاب کردم

دیوونه

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

   

 

بسم الله الرحمن الرحيم

با چه شور و عشقی پای کامپيوتر نشسته بود اومده بود تا بهش بگه که اون چيزی که ميگفتی رو گرفتم ولی يه پيام کوتاه همه رشته هاشو پنبه کرد

ببين ديگه ولم کن

لطفا

ممنون ميشم

ولم کن

PLZ

من هم همين کارو ميکنم

بای

دیوونه

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

   

 

بسم الله الرحمن الرحيم

وقتی به ياد اون لحظه ميافتاد تمام وجودش پر از شور ميشد؛ اميد به زندگی و پيروزی در او بوجود ميامد.خودش از اون لحظه به عنوان جرقه ای که در وجود پر از احساسش زده شده ياد ميکرد؛ جرقه ای که گرمی حاصل از آن هنوز وجودش را گرما ميبخشيد؛ زندگی را به خاطر لمس دوباره آن جرقه دوست ميداشت؛ وقتی از اون لحظه صحبت ميکرد چنان زيبا و با حرارت سخن ميگفت که انگار او لذتی را ديده و چشيده بود که وصفش در قالب زيباترين کلمات ميسر نمينمود.آری او در يک لحظه و با يک نگاه عاشق شده بود؛ رهی را رفته بود که فرهاد و مجنون در طول ساليان رفته بودند؛لحظه ای را تجربه کرده بود که همه آرزويش را دارند؛ او دل داده بود و دل گرفته بود او سوخته بود ولی نسوزانده بود او همواره آن لحظه را در وجودش میپروراند و تجربه ميکرد آری او يکی از هزارانی بود که در اين ره قدم نهاده بودند اما او به وصال رسيده بود و .......

آری آغاز دوست داشتن است

                                       گرچه پايان راه نا پيداست

من به پايان دگر نينديشم

                                      که همين دوست داشتن زيباست

دیوونه

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

   

 

بسم الله الرحمن الرحيم

نشسته بود و به دوستانش که راجع به چت صحبت ميکردن گوش ميداد.اون اهل اين حرفها نبود. اون قدر گفتند که تصميم گفت اون هم خودشو بسنجه تا ببينه چند مرده حلاجه؛وارد روم که شد به اولين آيدی که به نظرش با کلاس بود پی ام داد؛سلام.....

 

ديگه چت جزئی از زندگيش شده بود.هر روز چند بار وصل ميشد تا آفلاين هايش را ببيند و آفلاين بزند.... تا اينکه يک روز آفلاينی او را شکست؛ديگر کسی که به خاطر آفهايش روزی چند بار به اينترنت وصل ميشد نبود؛تصميم گرفت که بی خيالش شود؛اما مگه ميشد؛ کارش شده بود آنلاين شدن و نگاه کردن به ليست مسنجرش تا شايد لحظه ای هر چند اندک چراغش روشن شود و او از اين طريق خود را آرام کند؛اما انگار اصلا اين آيدی هيچ وقت چراغش روشن نخواهد شد پس تصميم گرفت....

من حاصل عمر خود ندارم جز غم                    در عشق ز نيک و بد ندارم جز غم

  يک همدم با وفا نديدم جز درد                          يک مونس نامزد ندارم جز غم

            تو بيا تا برقرار دنيا                                 من و تو به عشق هم بنازيم

دیوونه

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو