دل دیوونه   

  عشق زينب بيماري نيست جز فوق جنون.........هركه گويد يا حسين بر او سرايت ميكند..........اي كه بيماري چرا نزد طبيبان ميروي.......خرده نان سفره زينب كفايت ميكند.........كربلا باشد سفارت خانه حق بر زمين......اين سفارتخانه را زينب صدارت ميكند.........بيرق خون خواه شاه كربلا اين مطلب است......اهل عالم گوش باشيد اين سپاه زينب است

  تماس با من

  آرشيو

  نویسندگان

دیوونه

  آرشیو شده ها

امرداد ۸٧
تیر ۸٧
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳

  بچه باحالها

 

  آمار بازدید ها


  RSS 2.0  

 

   

 

بسم الله الرحمن الرحيم

عاشق هميشه مومن تو برو سفر سلامت

آروم و بی صدا و زيبا اشک از چشاش جاری ميشد و معدود افرادی که متوجه اشکهاش ميشدن بی اختيار بغض گلويشان را فشار ميداد. خدايا چرا برای کدامين مساله اين چنين و به پهنای صورت گريه ميکند اين بنده ات. آيا او در فراغ يار می گريد؟ اشک هاش زمينی و بدنبال عشقی زمينی هست؟ يا در غم از دست دادن عزيزی يا شايد هم در غم و سوگ و مصيبت و ماتم سرور و سالار شهيدان حضرت اباعبدالله الحسين (ع) چنين می گريد؟ اگر چنين باشد اجری است او را بسيار و بهشت واجب. کمی که آروم تر شد تاب نياوردم پيشش رفتم همين که خاستم صحبت رو آغاز کنم با چشای خيسش بهم نگاه کرد ميتونستم بفهمم که منو واضح نميبين دستی بر سرم کشيد و گفت فردا بيا. خوشحال و سرمست از اينکه ميتونستم چند ساعت ديگه در حضور کسی حاضر شوم که ميتونست راهنما و استادم شود سنگينی گذر ثانيه ها و دقيقه ها و ساعت ها را به جان ميخريدم. فردای آن روز وقتی در خونشو زدم مردی نه پيرمردی با ريش و موهای سفيد در رو به روم باز کرد گفتم من با آقای ........... قرار داشتم فرمود بيا تو منو نشناختی؟؟؟ دقت که کردم ديدم اين همون مرد همون کسی که ديروز باهاش بودم ولی چطور ممکن اين چنين يک شبه ؟؟؟؟ آری آن شب شب عاشورا بود..........................

يا ابوالفضل العباس (ع)

پنجشنبه، 27 بهمن 1384، ساعت 7:58

دیوونه

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو