دل دیوونه   

  عشق زينب بيماري نيست جز فوق جنون.........هركه گويد يا حسين بر او سرايت ميكند..........اي كه بيماري چرا نزد طبيبان ميروي.......خرده نان سفره زينب كفايت ميكند.........كربلا باشد سفارت خانه حق بر زمين......اين سفارتخانه را زينب صدارت ميكند.........بيرق خون خواه شاه كربلا اين مطلب است......اهل عالم گوش باشيد اين سپاه زينب است

  تماس با من

  آرشيو

  نویسندگان

دیوونه

  آرشیو شده ها

امرداد ۸٧
تیر ۸٧
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳

  بچه باحالها

 

  آمار بازدید ها


  RSS 2.0  

 

  بسم الله الرحمن الرحيم

 

چهار سال گذشت

ياد روزي افتادم که دلم بد جوري گرفته بود علت گرفتنش هم واسم خيلي آشنا بود اولين تابستوني بود که من پس از پايان پيش دانشگاهي داشتم سپري ميکردم هنوز نتايج اعلام نشده بودند بعدازظهرش که ياد دوران مدرسه و دوستام افتاده بودم يه نگاهي به عکسهايي که باهم گرفته بوديم انداختم فيلمي که توش همه بچه ها شاد بودن و ميخنديدن رو نگاه کردم همه کارتهاي تبريک را ورق زدم. وقتي بخودم اومد ديدم که دل گرفته دلم واسه روزهايي که کنارهم بوديم و آرزوي تموم شدن درس و مشق رو داشتيم تنگ شده دلم واسه ميز و صندلي و راهروي مدرسه تنگ شد دلم واسه غر زدن ناظم واسه اخراج شدن از کلاس واسه شوخي ها واسه شلوغيش واسه همه چيزش تنگ شده اين وضعيت برام جالب بود وضعيتي بود که منو به ياد داشته هام مينداخت منو دلتنگ گذشته ها ميکرد تو اون بعد از ظهر دلتنگي از خدا يه چيز خواستم ............. نا شکري نبود شکر بود....... حالا که دوباره دلم گرفته ياد اون روز افتادم الان دقيقا چهار سال از اون تابستان ميگذره همه دوستام جز يکي تو اين ۴ سال از دانشگاه قبول شدن يکي از دوستام سرطان گرفت و از بينمون رفت باورش برامون سخت بود پسري که هميشه ميخنديد هميشه سرزنده بود ورزشکار بود از مهندسي الکترونيک قبول شده بود از ميونمون رفت خدا رحمتش کنه يکي از دوستان رفت سربازي و برگشت کنکور قبول شد اونايي که يک ضرب از دانشگاه قبول شده بودن الان همشون فارغ التحصيل شدم مهندس شدن چند تا شون هم امسال از کارشناسي ارشد قبول شدن بعضي ها هم هنوز واحدهاشون مونده تا مهندس بشن اما ما بهشون ميگيم مهندس. تو اين چهار سال هر وقت تابستون ميشه يا تعطيلات عيد باهم جمع ميشيم يه جا همون جايي که ۴ سال پيش با هم رفتيم تو اين مدت کمو بيش از حال و احوال هم باخبر بوديم. اکثر دوستام طعم عشق رو چشيدن عاشق شدن چند تا شون ازدواج کردن چند تاشون خون دل خوردن چند تاشون سيگاري شدن اما حالا که به اون عکس ها به اون فيلمها نگاه ميکنم به خودم ميگم که چقدر عوض شديم تو اين ۴ سال چقدر ايده آل هامون فرق کرده ديگه اون خنده هاي پاک مدرسه تو چهره هيچ کدوممون نيست وقتي هم آهنگ هاي شاد گوش ميکنيم بعد مدتي تو فکر ميريم از خود بيخود ميشيم حداقل من که اين جوريم فعلا ...............

دیوونه

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو