بسم الله الرحمن الرحيم

وقتی به ياد اون لحظه ميافتاد تمام وجودش پر از شور ميشد؛ اميد به زندگی و پيروزی در او بوجود ميامد.خودش از اون لحظه به عنوان جرقه ای که در وجود پر از احساسش زده شده ياد ميکرد؛ جرقه ای که گرمی حاصل از آن هنوز وجودش را گرما ميبخشيد؛ زندگی را به خاطر لمس دوباره آن جرقه دوست ميداشت؛ وقتی از اون لحظه صحبت ميکرد چنان زيبا و با حرارت سخن ميگفت که انگار او لذتی را ديده و چشيده بود که وصفش در قالب زيباترين کلمات ميسر نمينمود.آری او در يک لحظه و با يک نگاه عاشق شده بود؛ رهی را رفته بود که فرهاد و مجنون در طول ساليان رفته بودند؛لحظه ای را تجربه کرده بود که همه آرزويش را دارند؛ او دل داده بود و دل گرفته بود او سوخته بود ولی نسوزانده بود او همواره آن لحظه را در وجودش میپروراند و تجربه ميکرد آری او يکی از هزارانی بود که در اين ره قدم نهاده بودند اما او به وصال رسيده بود و .......27.gif27.gif27.gif27.gif27.gif27.gif27.gif

آری آغاز دوست داشتن است

                                       گرچه پايان راه نا پيداست

من به پايان دگر نينديشم

                                      که همين دوست داشتن زيباست

/ 0 نظر / 4 بازدید